اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سرزند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .
عشق در غالب دلها در شکلها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود
و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است .
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت .که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست .
عشق جوششی یک جانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست؟ یک « خود جوشی ذاتی » است و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و يکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و.ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است.
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند .
و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، و در حقیقت، درآغاز، دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند. و پس از « آشنا شدن » است که « خودمانی » می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی کنند و این حالت بقدری ظریف و فرّار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس، طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفربچشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک صمیمی « ایمان » در برابرشان باز می شود و نسیمی گرم و لطیف.
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی « فهمیدن » و "اندیشیدن » نیست .
اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد .
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد .
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن .
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .
از عشق هر چه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم
و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر
عشق هر چه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر
عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند
و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق یک اغفال بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد
و به روزمرگی - که طبیعت سخت آن را دوست میدارد - سرگرم شود
و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خودآگاهی ترس آور آدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است
و
دوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن "است .
برگرفته از کتاب کویر - دکتر علی شریعتی
پ.ن:من که یه عمره دارم داد میزنم بیخیال عشق شید!!!می بینید که...دکتر شریعتی هم با من موافقه...
آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت...
بلکه از عاطفه لبریز شدو
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست...
ماه من غصه چرا؟؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست...
ماه من!
دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند....
ماه من!
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یادل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست...خداهست...
او همانی است که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم میداد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد
همه زندگیم
غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد...
معنی خوشبختی بودن اندوه است...
این همه غصه و غم
این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند...
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر...
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی میخواند...:
که خدا هست...خدا هست...
و چرا غصه!؟چرا!؟
همیشه قبل از اینکه بشینم پای کامپیوتر یه دنیا حرف واسه نوشتن دارم....اما حالا نمیدونم چی بگم و از کجا...دیگه از اینکه باید تو یه روستای دوردست و درب و داغون درس بدم ناراحت نیستم...از وقتی حالم و وضعیت اشتهام بهبود یافته احساس میکنم چقدر زندگی با سلامت زیباست...حالا قدرشو میدونم...تنها مسئله نگران کننده این روزها مربوط میشه به یه همکار که البته امیدوارم نگرانیم بی مورد باشه...برادر یه دوستمم به خاطر جدی نگرفتن آنفلوانزا فوت کرد که بی نهایت غمگینم کرد...خدا رحمتش کنه...توروخدا این بیماری مزخرفو جدی بگیرید(بماند که چقدر بعضیا با شنیدن خبر فوت چند نفر به خاطر این بیماری واسم نگران شده بودن!!!!فکر کرده بودن منم مردنی ام!!!!
)
راستی شازده کوچولو رو یادتون میاد؟؟؟روباهه رو چطور؟؟؟منم یادم میاد...
دکتر شریعتی۱۹:خدایا!به من بگو تو خود چگونه میبینی؟چگونه قضاوت میکنی؟آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است؟یا شناختن مسمی ها؟
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
حمید مصدق
همیشه وقتی شعرای حمید مصدقو میخوندم کلی واسش غصه میخوردم و فکر میکردم که چقدر جالبه کسی اینقدر عاشق باشه و به احساسش پایبند!!!شعر "افسانه مردم" که قبلا گذاشتمش کلی دلمو می سوزوند.همیشه واسش دعا میکردم که بالاخره یه روزی به عشقش برسه...تا اینکه چند وقت پیش فهمیدم حمید مصدق فوت کرده!!!!کلی حالم گرفته شد!!!طفل معصوم تا اخر عمرش حسرت به دل موند...!!!
درود
من برگشتم بالاخره.طی دو هفته گذشته به طور رسمی در بستر بیماری بودم به علت ابتلا به بیماری آنفولانزای پروانه ای!!!(این اسمیه که خودم رو آنفولانزای قدیمی گذاشتم!)اصلا فکر نمیکردم اینجوری از پا بیفتم.وضعیت روحیم هم در نتیجه وضعیت حاد جسمی و سرگیجه های وحشتناک چندان تعریفی نداشت.دارم سعی میکنم غذا بخورم...اما بی فایده است!!!نمیدونم چرا اینجوری شدم.واسه من با این همه ادعا خیلی افت داره که اینقدر زود کم بیارم!!!سه روزه که هرکار میکنم صدام در نمیاد.به حالت پچ پچ حرف میزنم.قسمت جالب ماجرا اینجاست که این هفته پسرا به طرزی باورنکردنی سر کلاس ساکت بودن(به لطف تهدیدات همکاران گرامی)سرکلاس من به خاطر وضعیت صدام مثل پچ پچ حرف میزدم بچه ها هم مثل خودم جوابمو میدادن!!!
کلی خندیدم!!!
یه سوال:به نظر شما میشه تصمیم گیریهای بزرگ زندگی رو با تصمیم برای سوار هواپیما شدن مقایسه کرد!!!؟؟؟
یه خواهش:...........ولش کن...یه کمی خصوصیه!!!![]()
دکترشریعتی۱۸:بدتر از توجیه های غلط،توجیه های درست!یعنی تکیه کردن بر یک حقیقت برای پایمال کردن حقیقت دیگر.
کاش همان کودکی بودیم که میشد حرفهایش را از نگاهش خواند...
اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی شنود...و دل خوش کردیم که سکوت کرده ایم...
سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست!؟!
سلام...من برگشتم.کلی حرف برای گفتن دارم...اما...........بیخیال...حوصله ندارم از منهتن و بچه ها و پسرای سوم که پدرمو در آوردن و مرغ و خروسهای حیاط خونه ام بگم!!!مقادیری حالم گرفته است!توی دوروزی که گذشت مجبور شدم با کسایی روبرو بشم که خیلی در حقم بدی کردن!!!واقعا خیلی سخته که کسیو خالصانه از صمیم قلب دوست داشته باشی،کاملا بهش اعتماد داشته باشی،واست تقدس داشته باشه و بعد بفهمی که در اشتباه بودی تموم این مدت...سخته قبل از دیدنش هزار بار به خودت یادآوری کنی که به خاطر نامردی که در حقت کرده باید باهاش سرد برخورد کنی،اما وقتی دیدیش مثل همیشه بی اختیار خیلی دوستانه لبخند بزنی و وقتی بغلت کرده و داره حالتو میپرسه یهو یادت بیاد پشت سرت چه خزعبلاتی که ردیف کرده!!!اون وقت نتونی با خودت کنار بیای که مثل قبل علیرغم دورویی هاش دوسش داشته باشی یا اینکه مثل خودش(ون)درحالیکه دلت لبریز کینه و دروغه لبخند بزنی و بعدتر یه جوری زهرتو بریزی!!!نمیدونم شما توی مهمونی های شاد فامیل چه احساسی دارید...اما من همیشه اینجور وقتا فقط میترسم!!!چون میدونم پشت این لبخندها چیزی جز کینه و دورویی و دروغ نیست!!!به قول حمید مصدق:در نوازش زهر ماران یافتن!!!
بیخیال...حرفامو زیاد جدی نگیرید!!!این دوره زمونه کی تو حرفاش و کاراش صادق بوده که خاندان محترم ن... باشن!!!
دیشب که داشتم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که تقریبا از دوسال پیش یهو انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا بهم بفهمونن دنیا اون چیزی که من فکر میکنم نیست...آدما اونجوری که من فکر میکنم نیستن!!!چقدر بیرحمانه با دنیای واقعی آشنا شدم!!!
پ.ن۱:یادم رفت بگم...از تنهایی خبری نیست!!!هم اتاقی دارم!!!!
پ.ن۲:از دوستان عزیزی که به نحوی پیامهاشونو بهم رسوندن بی نهایت ممنونم.متاسفانه فعلا خیلی سرم شلوغه.در اولین فرصت جبران خواهم کرد.
دکتر شریعتی۱۷:خدایا...رحمتی کن تا ایمان،نام و نان برایم نیاورد.قوتم بخش تا نانم را،و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند.نه از آنها که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار میکنند.
و من
از شهریان بریده،به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهی برد؟؟؟
درود
جمعه رفتم وسایلمو گذاشتم تو خونه که نه...اتاقی که ندیده روش حساب کرده بودم...چشمتون روز بدنبینه!!!یک دقیه سکوت حکمفرما شد...فقط صدای نفس کشیدن شنیده میشد.بعد یه دقیقه بروبچز از بهت بیرون اومدن و سعی کردن به نحوی بهم دلداری بدن...مثلا اینکه:"واااای چه اتاق قشنگی!من خیلی دوس دارم چنین جایی زندگی کنم!!!!!!!" "چقدر تاقچه داره...میتونی وسایلتو تو اینا بذاری...چ خوب!!!!!!!!!" "از این به بعد هرهفته یکیمون میاد پیشت!!!!!!!!!!" "یادت باشه چند تامجله و کتاب باخودت بیاری!!!!!!!!" و در نهایت این من بودم که با خنده گفتم"خدا بهم صبر بده..."
بعد هم هیئت همراه موبایلاشونو در آوردن تا چند دقیقه فیلم هنری بگیرن.قراره فیلمی که گرفتمو بفرستم جشنواره فیلمای کوتاه!تو ایران شاید چیزی گیرش نیاد.اما تو اسکار یا کن قطعا اول میشه![]()
!!!این هم از آخر و عاقبت ما....ولی از شوخی گذشته خیلی هیجانزده ام برای شروع یه زندگی جدید و البته خوشحالم که میتونم تنها باشم و فکر کنم و با خودم و دنیا کنار بیام!!!فردا صبح دارم میرم.شاید کمتر آپ کنم ازین به بعد...امیدوارم به دست فراموشی سپرده نشم...
دکتر شریعتی۱۶:هرکس به چیزی تبدیل می شود که به آن عشق میورزد.اگر سنگی را دوست داشته باشد سنگ میشود.اگر هدفی را دوست داشته باشد به ان هدف تبدیل میشود.اگر به فردی عشق بورزد آن فرد میشود.و اگر به خدا عشق بورزد خدایی میشود.اینک انتخاب با خود شماست...
دیروز برای اولین بار رفتم منهتن!!!(اسم مستعار روستایی که قراره اونجا درس بدم!!!)بعد از اینکه خانوده محترم رسوندنم به روستای مذکور که یه ساعت تاشهر فاصله داره چون طفلی بابا همیشه اول مهر کلی سرش شلوغه رفتن.سونامی موند و حوضش!!!بزرگترین مشکلی که اونجا دارم اینه که ۱۰ ساعت در هفته باید تو مدرسه پسرونه تدریس کنم![]()
![]()
![]()
![]()
خدا بهم رحم کنه...آقای مدیر که روز اولی کلی ترسوندم...خدا روصذ هزار مرتبه شکر آقایون همکار گرامی هم آداب معاشرت میدونستن و مثل بعضیا از خانم محترمی مثل من(!)نمی ترسیدن...بعذ از اینکه برناممو ریختم مثل یه دختر شجاع راه افتادم تو روستا دنبال خونه هایی که آدرسشو داده بودن واسه آغاز یه زندگی جدید!!!نمیخوام کم بیارم.هرچقدر تا الان آدما به چشم یه بچه سوسول نازنازی بهم نگاه کردن بسه.(نمیگم چقدر از سگ میتریم تا از ابهتم کم نشه!!!)
آخرش این که خونه پیدا کردم و همین روزا میرم سر خونه زندگیم
۳روز اول هفته دانشگاه و خوابگاه...۳ روز آخر منهتن و مدرسه!!!!واااای...چقدر سرم شلوغه!!!دعا کنید اونجا افسردگی نگیرم و سخت نگذره...بدترین قسمت ماجرااونجاست که موبایل رسما کاربردی نداره...چون خبری از آنتن نیست!!!
وقتی میخواستم برگردم و داشتم میرفتم سمت جایی که (احتمالا)ماشین رد میشه یاد روزایی افتادام که میرفتم سمت تاکسیهای سه راه راهنمایی...کلی دپرس شدم...تفاوت از زمین تا آسمان است...
دکتر شریعتی۱۵:زندگی را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.
بدرود...
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما...
حمید مصدق
پدر تجربه ایدل تویی آخر ز چه روی طمع مهر و وفا زین پسران میداری
حافظ
زین همرهان سست عناصر حالی دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
حافظ
نمیخوام حرف بزنم.میخوام مثل همیشه سکوت کنم...فقط امیدوارم دیگه نبینمشون...امیدوارم روزی نرسه که مجبور شم مثل خودشون رفتار کنم...امیدوارم برم یه جایی که دست این نارفیقان خنجر به دست بهم نرسه و نتونن زهرشونو بریزن...آدم تا یه جایی میتونه در برابر وقاحت این آدمای ریاکار و دروغگو فقط نگاه کنه و لبخند بزنه...ما را به خیر تو امید نیست خویشاوند گرامی...جون مادرت شر مرسان...
دکتر شریعتی۱۴:در دشمنی دورنگی نیست.کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.
هیچ کس اینجا گم نمیشود...
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند و ناپدید میشوند...
یکی در مه...
یکی در غبار...
یکی در باران...
یکی در باد...
و بیرحم ترینشان در برف...{شاید هم بهار!!!}
آنچه به جا میماند
رد پایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس میزند مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را...
عباس صفاری
پ.ن:نمیدونم قضیه چیه...به من نیومده مثل آدم شب بگیرم بخوابم.هر بار قبل اذان صبح میخوابم محاله با کابوس از خواب بیدار نشم!!!مامان میگه از اونجا که تو هیچ چیزت به آدم حسابی نرفته چون غذا نمیخوری کابوس میبینی!!!
دیشب هم ساعت۳ به خاطر یه کابوس لعنتی و مسخره دیگه از خواب پریدم و الان که ساعت نزدیک هشته دیگه قید خوابو زدم!!!دعا کنید کارم به بیمارستان روانی نکشه آخرش...!!!![]()
![]()
![]()
دکتر شریعتی۱۳:دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله های عشق بلند،پایین نخواهم آورد.
-من نمی دونستم ستاره ها هم میمیرن!
-همشون می میرن!!خیلی از ستاره هایی که ما الان میبینیم شاید میلیونها سال پیش مردن ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونا رو میبینیم...
-یعنی اینقدر دورن؟!
-خیلی دور...خیلی نزدیک...وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن.اما اگر با کهکشونهای دیگه مقایسه کنیم میبینیم که چقدر به ما نزدیکن و ماخبر نداریم...!!!

من:نمیدونم شما فیلم"خیلی دور،خیلی نزدیک"رو دیدید یا نه!؟من که اگه هزار بارم ببینمش بازم دفعه هزارو یکم باشوق نگاش میکنم و بی اختیار اشک می ریزم.خییییییییییییییلی زیبا و تاثیرگذاره!!!
پ.ن۱:شب تیره سفر میکند...جهان از خواب برمی خیزد...و خورشید جهان افروز...شکوهش میشکند اینک...خموشی شبانگاه دژم رفتار...و می آراید...عروس صبح را زیبا...و می پیراید...جهان را از سیاهیهای زشت اهرمن رخسار...هنوز اما...مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباری...دریغا صبح هشیاری...دریغا روز بیداری...
پ.ن۲:دیروز صبح با اس ام اس یه دوست بیدار شدم...:داداشم سرطان استخوان گرفته...بخشید ناراحتت کردم.اما دلم خیلی گرفته.کاش پیش هم بودیم...
حالم بسی گرفته شد.دعا کنید واسش...
دکترشریعتی۱۲:خدایا...در برابر هر آنچه انسان بودن و انسان ماندن را به تباهی میکشاند،مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.
منبع:http://www.gonjeshkepir.blogfa.com/
دکتر شریعتی۱۱:آنها که رفتند کار حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.
خدا را شكركه تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.
thankful for the husband who snoser all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me
خدا را شكر كه دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاكی است.این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.
I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street .
خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم.
I am thankful for the taxes that I pay , because it means that I am employed .
خدا را شكر كه باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم. این یعنی در میان دوستانم بوده ام.
I am for the thankful mess to clean after a party , because it means that I have been surrounded by friends .
خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند . این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم.
I am thankful for the clothes that a fit a little too snag , because it means I have enough to eat
خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت كار كردن را دارم.
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard .
خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم.این یعنی من خانه ای دارم.
I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning , because it means I have a home .
خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation
خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
I am thankful for the noise I have to bear from neighbors , because it means that I can hear.
خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear
خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive
خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم . این یعنی بیاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.
I am thankful for being sick once in a while , because it reminds me that I am healthy most of the time .
خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند. این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم.
I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them
خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر
http://kingofmashhad.blogfa.com/
دکتر شریعتی۱۰:وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرو می آورد.
وقتی سر کلاس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا میکرد به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و ارزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به این مساله نمیکرد اخر کلاس پیش من اومدو جزوه ی جلسه ی قبل رو خواست من جزوه ام رو بهش دادم بهم گفت متشکرم و گونه ام را بوسید.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه میکرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه منم این کارو کردم. وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم تمام فکرم اون چشمای معصومش بود ارزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه بعد از ۲ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره بخوابه که به من نگاه کرد و گفت متشکرم و گونه ام را بوسید. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد و گفت:قرارم به هم خورده اون نمیخواد با من بیادمن با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد . منبع:http://www.ahhhhh.blogfa.com/ من:بله دوستان...همینه...اگه خودتونو لوس کنیدو حرفتونو نزنید این میشه که خوندید...از ما گفتن بود... به دوستی گفتم:به خاطر عشقت رو غرورت پا بذار...اما هرگز به خاطر غرورت رو عشقت پا نذار...ایشون به حرف من گوش ندادویه مدت بعد خبر داد که:من از دست دادمش...البته من هیچ وقت نفهمیدم قضیه چی بود و اون عشق کی بود...اما شما واسه اون دوست دعا کنید...دعا کنید یا با قضیه کنار بیاد و یا...(شاید هنوز راه برگشتی باشه!!!) دکتر شریعتی۹:وقتی نمی توانی فریاد بزنی ناله نکن...خاموش باش!قرنها نالیدن به کجا انجامید؟!
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ..آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره."
اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
ای سبکبال در این راه شگرف،در دعای سحر . افطارت،در مناجات خدایی شدنت...
هرگز از یاد مبر مارا...من جامانده بسی محتاجم...
دکتر شریعتی۸:خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت...
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
شوق باز آمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته...
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
آرزو میکردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را
من گمان میکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی است
من چه میدانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ میزند از سردی دی
من چه میدانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها زآهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند...
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد
درختی شد
نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سر سبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود...
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی چه امید؟
چه نهالی که نشاندم ن و بی بر گردید
دل من میسوزد
که قناریها را پربستند
و پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را...
آه...کبوترها را....
و چه امید عظیمی به عبث انجامید...
کولی باد پریشاندل آشفته صفت!
تو مرا بدرقه میکردی هنگام غروب!
تو به من میگفتی:
صبح پاییز تو نامیمون بود!
من سفر میکردم
و در آن تنگ غروب
یاد میکردم از آن تلخی گفتارش در صبح
دل من پر خون بود...
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیزـکه چه؟
در من این شعله عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییزـکه چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی بادرد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
سینه ام آینه ای است
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
من چه می گویم،آه...
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستنها،خاموشیهاست...
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند...
پ.ن۱:آرزو میکردم که تو خواننده شعرم باشی...راستی شعر مرا میخوانی؟؟؟
پ.ن۲:تو زندگی من خبری از عشق نیست.خواهش میکنم سوال نفرمایید!!!
پ.ن۳:خدا رحمتت کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دکتر شریعتی۷:در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است.تقیه ی درد زیباترین نمایش ایمان است.
مثل همیشه کلی حرف برای گفتن دارم اما حرفی برای گفتن ندارم!!!
به میمنت و مبارکی تکلیف ۱۲ ساعت از ۲۴ ساعتی که در طول هفته باید تدریس کنم مشخص شد...همونطور که قبلا گفته بودم رشته ام زبانه.حالا حدس بزنید چه درسهایی رو باید بدرسم؟؟؟ریاضی،فیزیک و شیمی اول دبیرستان و آمار دوم!!!!
حالا خداکنه تو این دوازده ساعت باقیمونده که تکلیفش فردا مشخص میشه بهم زبان بدن...
دوشب قبل مثل بچه های خوب همزمان با نواخته شدن صدای زنگ برای دوازده بار(بچه بودم داستانهای هانس کریستین اندرسن رو خیلی دوست داشتم و فکر میکردم وقتی بزرگ شم واقعا قراره یه شاهزاده مهربون و شجاع بیاد ببردم به یه قصر پوشیده از گلای رز
!!!)چی میگفتم؟؟؟آهان...راس دوازده گرفتم خوابیدم!!!اما چ خوابیدنی!!!تا خود سحر مث آدمای تبداری که آنفلوانزای خیکی(همون خوکی)دارن کابوس دیدم و سحر هم علیرغم تلاش فراوان نتونستم جلوی اشکمو بگیرم!!!(من اصولا انسان لوس و ننری هستم!)
فردا تولد بهترین دوستمه که البته اولین دوست خوبم هم هست!مهسا...عکس این پست رو تقدیم میکنم به اون به یاد تمام فالهای حافظی که تو غم و شادی برای هم گرفتیم.(هیچ وقت یادم نمیره ۱۲ بهمن ۸۷ رو...از امتحان for and againstبرگشته بودیم.رو تختم نشسته بودم و داشتم به آخرین دسته گلی که به آب داده بودم که هم حال خودمو گرفته بود وهم...فکر میکردم که ناگهان پس از سه روز مقاومت بدون اینکه خودم متوجه باشم اشکم سرازیر شد.اولش بیصدا بود و کسی نفهمید تا اینکه مهسا متوجه شد و بدون هیچ حرفی حافظو از رو پاتختی برداشت و واسم فال گرفت:بیا که رایت منصور پادشاه رسید...نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید...و اینجا بود که گریه من غیربیصدا شد و بچه ها بهت زده و اتاق ناگهان ساکت...............................دست پنرتیشیا درد نکنه که آب پاکی رو ریخت رو دست همه و خواست که کاری به کارم نداشته باشن(یزدان خیرت دهاد!))بله دوستان...دوست خوب هم موهبتیه که خدا جدیدا به من داده...هم دست خدا درد نکنه و هم دست دوست خوبم مهسا...
راستی دنیای وارونه اینو خوب میدونه که هر که شد محرم دل(متاسفانه)در حرم یار بماند...!!!
دکتر شریعتی۶:اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست...خدا جایگزین همه نداشتن هاست...

معلومه که آخر و عاقبتشون این میشه...!!!

من به عنوان یه دختر کلی عرق شرم بر جبینم نشست!!!
دکتر شریعتی۵:ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود...
«کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اينکه سيگار مي کشيد
و سوم ، که از همه تهوع آورتر بود ، اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ، سيگار مي کشیدم و کچل شده بودم.

دکتر شریعتی۴:حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.وحرفهایی هست برای نگفتن...حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی اورند و سرمایه هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
(وبلاگ مشترک مورد نظر)
توضیح:بد نیست بدونید این گونه یک گونه بسیار نادر است که طبق آخرین گزارشات تیم تحقیقاتی اعزام شده رو به انقراض می باشد.

دکتر شریعتی۳:اگر پیاده هم شده است سفر کن.در ماندن می پوسی.
قورباغهها به لکلکها شکایت کردند
لکلکها مارها را خوردند و قورباغهها شادمان شدند
لکلکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغهها
قورباغهها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عدهای از آنها با لکلکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لکلکها شروع به خوردن قورباغهها کردند
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند که برای خوردهشدن به دنیا میآیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان!
توضیح:شنونده(خواننده)عاقل باشه!!!
پ.ن:نتایج کاردانی به کارشناسی اعلام شد.من۱+۱۲شدم!!!
دکتر شریعتی۲:به سه چیز تکیه نکن:غرور،دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد.
به هر حال آدم یه وقتایی تو زندگیش یه اتفاقاتی واسش میفته که در حد بوندس لیگا آدمو افسرده میکنه.طوری که منی که همیشه دم از خوددار بودن و درونگرا بودن و بی تفاوت بودن میزنم صدام در اومد.البته من سر پست قبلی واقعا،بی نهایت،به معنای حقیقی واژه داغون بودم.این روال چند روزی هم ادامه داشت.اما از اونجایی که من بنابر فلسفه های زندگی خودم معتقدم که همه چی حتی احساسات هم دست خودمه و خودم هستم که تعیین میکنم چیزی هرچند بد ناراحتم بکنه یا نه،تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم که...(اصلا من دلم میخواد به خودم دروغ بگم!!!کسی اعتراضی داره؟؟؟آره...؟!؟!خوب اعتراض وارد نیست.)بله دوستان...به هرحال آدم یه جاهایی تو زندگیش یه اشتباهایی(راحت تربگم:عذر میخوام...بلا نسبت شما...یه غلطایی)میکنه که عواقب بدی داره و البته خودش کرده که لعنت بر خودش باد!!!یعنی خودشه که مقصره و خودش باید بتونه از پس این عواقب خانمانسوز برآد.من هم دارم سعی میکنم همین کارو بکنم....(حتما موفق میشم.)
زندگی شاید همین باشد...یک فریب ساده و کوچک...آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی...من گمانم زندگی باید همین باشد...!!!
پ.ن.۱:از تمام دوستان آشنا و ناشناسی که تو این مدت واسم کامنت گذاشتن بی نهایت سپاسگزارم.امیدوارم بتونم جبران کنم.
پ.ن.۲:سه تا از بهترین دوستام در بدترین شرایط ممکن به سر میبرین.عاجزانه خواهش میکنم واسشون دعای خیر کنید.
پ.ن.۳:پویا به تصادف کردن میگه استفاده کردن!!!
پ.ن.۴:شنیدم آقای اسماعیل فصیح فوت کردند.از دست دادن ایشون رو به خودم و تمام دوستدارانشون یه عالمه تسلیت میگم.
دکتر شریعتی۱:لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم.غافل از اینکه خوشبختی همان لحظات بود.
دارم کم کم میترسم...نکنه منم مثل شخصیت نامرد "شکار ذهن"خطرناک بشم...نکنه...
.
.
.
نترس سمیه...دستاتو بگیر دوطرف چشات طوری که هیچ موجود دوپایی رو نبینی...حالا بدون اینکه خجالت بکشی سرتو بگیر بالا...میبینی با وجودی همه بدیهات و با وجودی که تو باهاش قهر کردی داره نگات میکنه و بهت لبخند میزنه...اون همیشه اون بالا مواظبته...پس دست مهربونشو رد نکن...تا خددا رو داری آدم زمینیا رو بیخیال...................................................................................................
.................................................................................................................................
...................................................................................................................................
پ.ن:دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست...
بدبین(می نشیند و می گرید):رنج
واقع بین(زانو می زند وآه می کشد):این هم می گذرد....
استنلی بویین
پ.ن.۱:مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید...
پ.ن.۲:پیش قاضی و معلق بازی!!!؟؟؟
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت/باقی همه باحاصلی و بیخبری بود
ضمنا...من اول مرداد کنکور کارشناسی دارم و عاجزانه التماس میکنم دعا کنید قبول شم.توروخدا دعا کنیدهاااا...ببینم چی کار میکنید...
هیچوقت...
هیچ جا...
و برای هیچ سهرابی...
نوش دارو دیر نرسه...
از سخنان گهربار یه دوست!!!
چه مغرورانه سکوت کردیم...
چه مغرورانه التماس کردیم...
چه مغرورانه از هم گریختیم...
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خدا...
هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان...



